تب ِماه

هرشب ستاره ای به زمین می کشند و باز ... این آسمان غم زده غرق ستاره هاست


شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

مه غلیظ صبح گاهی ...


خانه شلوغ بود . مثل برو بیای عزاداری , یا عروسی . آدم ها می آمدند و می رفتند . من , بی وقفه چیزی را هم می زدم . چیزی مثل حلوا , آش پشت پا , یا شور آب ِ دل ...  . سراسیمه آمد و گفت : " بیا , باید برویم " . گفتم : " دارم خواب می بینم . کجا برویم ؟ اینجا خانه مان است . هنوز چشم به راه مسافریم . تو الان توی خواب منی ... " . باور نکرد . در را به هم کوبید و رفت .

...

توی حیاط دختری با موهای پریشان و رها تاب می خورد . سرم را کج کردم , سرش را کج کرد . یقه ی لباسم را بالا کشیدم , یقه ی لباسش را بالا کشید . دست هایم را تو جیب هایم پنهان کردم , دست هایش را توی جیب هایش پنهان کرد . اخم کردم : " بیا تو ! سرما می خوری ! " , اخم کرد _ صدای خرد شدن آینه ای از میان لب های رنگ پریده اش همه جا پیچید_ : " خاطره ها هم سرما می خورند ؟ " . باد در ها را , پنجره ها را به هم کوبید و رفت .

...

پایین پله ها با صورت روی زمین افتاده بود . خون تیره ای داشت از گوشه ی لبخند همیشگی اش , از لا به لای موهای تاب دار و بلندش نقش های مبهم و غریبی می کشید . کسی از دور دهانش را به قاعده ی یک ضجه ی ناتمام باز کرده بود و هیچ صدایی از تارهای ناکوک حنجره اش شنیده نمی شد . هیچ صدایی شنیده نمی شد .

...

دلم توی فقل سه بار پیچید . داشت دیر می شد . داشت صبح می شد . داشت همه چیز تمام می شد . داشتم خواب می دیدم . کبریت کشیدم تا بهتر ببینم . خوابم سوخت . با تمام بالشت هایی که شب ها از چشم های خسته ام دریغ کرده بودم  .

...

در را باز کرد . من خواب بودم . من نبودم . من خیالی بودم . تنها و در تبعید . درست مثل " ه " ی تنهای آخر . حرکت تند لب هایش لا به لای نور سفیدی که داشت اتاق را فتح می کرد گم شد . من و خاطره و خیال و " ه " ی تنهای آخر همزمان با اولین پرتوی گرم خورشید محو شدیم . مثل غبار . مثل مه غلیظ صبح گاهی ...

 

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 23 فروردین ماه سال 1391 ساعت 03:15 AM | نویسنده: مهتاب | چاپ مطلب 4 نظر

پی ام


ما

پناهجویان ِ در وطن
که هر روز
در تنهایی
حلق آویز می شویم
ما
بردگان ِ به حراج گذاشته ی زندگی
که در سکوت
به صدای زنجیر های داغ خورده بر دل هامان
خیره می شویم
ما
سرزمین اشغالی ِ تو ایم
کرانه ی بی فروغ ِ باختر
جایی حوالی نوارِ خون به جگر ِ غزه
که هر روز اخبار سانسور شده و دروغینی
با لامپ ِ سوخته ی مسنجر
به سمع و نظر ِ تو می رسانیم
شنوندگان عزیز
شنونده ی عزیز تر از جان
توجه فرمایید
خونین شهر

شهر ِ بغض و دلتنگی و هجرت

شهر ِ بی تو

...
........
همچنان در بند و اسیر است

تاریخ ارسال: شنبه 29 بهمن ماه سال 1390 ساعت 01:52 AM | نویسنده: مهتاب | چاپ مطلب 4 نظر

برگ بیست و پنجم یک سر رسید قدیمی ...



برگ بیست و پنجم یک سر رسید قدیمی

...






تاریخ ارسال: یکشنبه 23 بهمن ماه سال 1390 ساعت 01:07 AM | نویسنده: مهتاب | چاپ مطلب 7 نظر

دست بردار ...

دست از دلم بردار ! کار دارم ! باید بروم با درخت های خیابان ولیعصر عکس یادگاری بیندازم . عکس یادگاری برای گواهی فوت لازم است . نمی دانستی ؟! باور کن ! باید سندی داشته باشیم تا ثابت شود کمی زنده بوده ایم . و بعدش مُهر قرمز و پانچ ! ...

لعنتی ! بچه که بودم پانچ شگفت انگیز ترین اختراع بشر بود . برگه های کاهی روزنامه های زنده باد_مرده باد و قطعنامه های شش و نُه دار ؛ گردالی های یک اندازه ای می شدند و مثل نقل پخش می شدند وسط عروس و داماد بازی ِ ما . هیچ وقت یاد نگرفتیم کِل بکشیم . وسط تمرین ِ لی لی لی لی , بلند گوی زمخت مسجد از دستمان کلافه می شد و آژیر قرمز می کشید . ما خفه می شدیم . عروسی نکرده بیوه می شدیم . عروسک ها مان بی بابا می شدند . زیر پله و وسط خاک و آوار و شیون و شب ادراری و سلطان و شبان ِ سیاه و سفید و هاچ ِ بی مادر و بچه های کوه آلپ ِ در به در ؛ قد می کشیدیم .

آن قدر تند و دستپاچه قد کشیدیم که نفهمیدیم چطور شد !؟ آخر هم کِل کشیدن را یاد نگرفتیم . از مُهر قرمز و شناسنامه ی پانچ شده متنفر شدیم ... مرگ بر پانچ !


دست از سرم بردار ! کار دارم ! باید بروم کپه ی مرگم را بگذارم و خواب ببینم بابا دست هاش را از توی خواب دراز می کند و به زور می قاپمشان . سرد است . نمی دانم چند درجه زیر صفر ِ زندگی ... !؟

اخم می کند که : دیدی گفتم ؟ می خندم که : نه ! چیزی نیست . چیزی نیست . باید بیدار شوم و بدوم و اکسیدان و رنگ شماره ی اِن هفت بخرم و موهایم را مشکی کنم و زیر باد گرم سشوار دوباره خوابم ببرد و روبروی چشم هایش چرخ بزنم که : ببین ! پیر نشدم . پیر نشدم . باز هم به خوابم بیا ! خب ؟


دست بردار ! کار دارم ! مداد سیاهم را گم کرده ام . باید یک عالم کاغذ سفید دور خودم بچینم و هی نگاهشان کنم که یعنی : نوشتم ! نقطه . ته خط ! بعد کاغذهای سیاه شده را دسته کنم و بیندازم روی کولم و ببرم همان انتشاراتی که پروانه اش را با بال های مصلوب قاب کرده اند به دیوار .

یهودای نشسته پشت میز می گوید : اینها سفیدند خواهرم ! نمی شود چاپ کرد ! ... از بوی گلاب کلماتش دلم آشوب می شود . بالا می آورم روی برگه ها که یعنی : من خواهر تو نیستم ! می گوید : استغفرالله ... ! برگه های سفید , استفراغ , حاملگی نامشروع ... .

"عمار,عمار - حیدر" اش را می گذارد توی پهلوی چپم . آه نمی کشم . بچه سقط می شود و ... تمام !


________________________

پ.ن :

بویینگگگ ! سیم سُل پاره شد ! می خواستم بزنم : " ... ناله سر مکن !  " ... نشد !


تاریخ ارسال: چهارشنبه 12 مرداد ماه سال 1390 ساعت 11:43 PM | نویسنده: مهتاب | چاپ مطلب 23 نظر

یادم هست ...



هوا ... بوی جنایت می داد .

یادم هست می دویدیم و برمی گشتیم و سرک می کشیدیم و می ترسیدیم از هیاهوی آن دورها .

هوا مه گرفته بود...

هوا بوی جنایت می داد ...

درخت های پیر پارک دانشجو روی زانو خم شده بودند .

یادم هست دلم بی قاعده شور زده بود .

بند کفش هایم مکرر باز شده بود .

به کوچه ی بن بست خورده بودیم .

گم شده بودیم .

مثل اسب شلاق خورده دویده بودیم .

یادم هست ...

 یادم هست هوا بوی جنایت می داد .

بوی خون دلمه بسته ...

یادم هست تا نیمه های شب گوش به پنجره چسبانده بودم و همهمه دست از دلم بر نداشته بود .

هیاهوی مبهم ِ شب های هفتاد و هشت و هشتاد و هشت داشت به حاشیه ی خاموش ِ خیابان کشیده می شد .

یادم هست کابوس تو دست از سرم بر نداشته بود ...

آمده بودم کنج خیال سوله های تنگ و تاریک و نا آشنا و موهایم را روی کبودی صورتت پریشان کرده بودم .

هرشب با قطره ای آّب توی مشت , دویده بودم و روبه رویت نشسته بودم و خشکی لب هایت را مشق بریل کرده بودم .

برایت نان تازه , ته ِ خالی جیب هایم پنهان کرده بودم .

یادم هست چشم بسته بودم و در به در ِ اوهام ؛ لباس پاره پاره ات را چنگ انداخت بودم .

ناتوان و مستاصل سپر ِ تن ِ خسته ی زیر چکمه هایت شده بودم

یادم هست ...

آخ یادت هست ؟؟؟

یادت هست زیر گوشت چند بار گفته بودم ببخش ؟

بخشیدی ؟  

یادم نیست چرا دویده بودم و دستهایت را روی داغی آسفالت جا گذاشته بودم !

دست هایت را جای من گرفتند ؟

روی زمین کشیدند ؟

بردند ؟

حالا کجایی ؟

کنج دل گرفته ی خانه ؟

کنج غربت و دور از خانه ؟

کنج قطعه و ردیف ِ ... ؟

...

تاریخ ارسال: جمعه 17 تیر ماه سال 1390 ساعت 5:52 PM | نویسنده: مهتاب | چاپ مطلب 17 نظر

تب



_ خب ... گفته بودی وبلاگ داری ؟

: نه ؟

_ نداری ؟

: نه !

_ قبلا هم نداشتی ؟

: نه !

_ جی میل داری ؟

: نه !

_ آدرس ای میل ات رو بنویس !

: ...

_ آدرس وبلاگت چی  بود ؟

: ندارم !

_ ایمیلت رو دوباره بخون !

: ...

_ جی میل ات رو هم دوباره بگو !

: ندارم ... گفتم ندارم !

_  آدرس وبلاگ جدید یا قبلی ؟

: ندارمممم ...

_ چرا جی میل نداری ؟

: دوست نداشتم

_ پس چند تا ایمیل داشتی ؟

: یکی !

_ چند تا وبلاگ داشتی ؟

: نداشتمممم ...

_ گفتی فیلتر شده بودی ؟

: نه ... نهههه

_ صداتو بیار پایین ! ... حالا بگو اسمش چی بود ؟

: تب ... تب ... تب دارم ... ولم کنید ! ولم کنید !

...

 

تاریخ ارسال: جمعه 17 تیر ماه سال 1390 ساعت 5:35 PM | نویسنده: مهتاب | چاپ مطلب 4 نظر